تبليغاتX
زینب ترانه ی خاموش
راه من

امشب تمام دامن شب بی ستاره است

باورنمی کنم ۱۴شب است وماه

شب۱۴گرفته است

زانوی غم بغل که چرابی ستاره شد

این وسعت وسیع شب مرده درسکوت.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 13:28  توسط زينب  | 

 

سر چهار راه ایستاده ام و فریاد می زنم.. یک شاخه خاطره ! 200 تومان. مردمی که مرا می بینند یا می خندند یا می گویند: "بیچاره!" کسی انگار نمی شنود. باز بلند تر فریاد می زنم : "یک شاخه خاطره دویست تومان" و از شدت این فریاد ناامیدانه، اشک در چشمانم جمع می شود . دختری از دور به من نزدیک می شود و می گوید : "سلام . این شاخه گل رز چند است. البته زیاد که شبیه گل رز نیست اما من رز خشک را دوست دارم."  می گویم : "200 تومان"

می گوید : " زیاد است. رز خشک تنها 100 تومان می خرم."

با خودم می اندیشم و 100 تومان به او می دهم و گل رز را هم به او می دهم.

 

                                          

کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد زني در حال عبور او را ديد .

 او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت: مواظب خودت باش کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما

 خدا هستيد؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم کودک گفت:مي دانستم با او نسبت داريد

 

  شب شد


 خورشيد رفت


آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب آسمان را جست و جو می کرد


 ناگهان ستاره ای چشمک زد !


آفتابگردان سرش را به زير افکند

 گلها خيانت نمي کنن!!!  


یکی داشت ویکی نداشت

اونی که داشت تو بودی و اونی که تو رو نداشت من

 

یکی خواست و یکی نخواست

اونی که خواست تو بودی و اونی که بی تو بودن رو نخواست من

یکی آورد و یکی نیاورد

اونی که آورد تو بودی و اونی که به جز تو به هیچکی ایمان نیاورد من

 

یکی موند و یکی نموند

اونی که موند تو بودی و اونی که بدون تو نمی تونست بمونه من

یکی رفت و یکی نرفت

اونی که رفت تو بودی و اونی که به خاطر تو تو قلب هیچکی نرفت من

 

هیچ کس با من نیست
مانده ام تا به چه اندیشه کنم
مانده ام در قفس تنهایی
در قفس می خوانم
چه غریبانه شبی است
شب تنهایی من

 

هیچ کس به درست نمی داند مرز بین دلشادی و درد کجاست ؟

اغلب می اندیشم جدایی از آنها غیر ممکن است .

تو آن قدر شادی به من می بخشی که به گریه در می آیم و آنقدر رنجم میدهی که به خنده می افتم

 

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫♪ ♫ ♪

 

زمانی که دست زندگی سنگین و شب بی ترانه است ، هنگام عشق و اعتماد است

و دست زندگی چه سبک می شود و شب چه پر ترانه ،

آنگاه که به همه عشق می ورزیم و اعتماد داریم.


معرفي به دوستان

یک ذره بودی ،
            هیچ بودی ...
                    نه ماه گذشت  ،  نه روز گذشت ، نه ساعت گذشت ...
                                افتادی تو گهواره ،
                                   چشمات نمی دید ،
                                          گوشات نمی شنید ، پاهات نمی رفت ،
                                                       دستات نمی گرفت ،
                                                 مغزت کار نمی کرد ،
                                                    هیچ چی نمی فهمیدی ،
                                                     هیچ کس را نمی شناختی ،
تو گهواره افتاده بودی ...
حالا صد سال گذشته ،                                                      
   چشمات نمی بینه ،
      گوشات نمی شنوه ،                                                    
             پاهات نمی ره ،
           دستات نمی گیره ،
        مغزت دیگه کار نمی کنه .
          هیچ چی رو باز نمی فهمی ،
             هیچ کس را باز نمی شناسی ،
                تو بسترت افتاده ای ...
                              بعد می میری ،
                           میگذارنت تو دل زمین ،
            باز خاک می شی ،
                            از تو هیچ چی نمی مونه ،
                                                 "تو" می مونی ،
                                                     آدمیزاد دور میزنه ،
              مثل زمین ، مثل زمان ، مثل بهار ، مثل همه چیز :
         آّب ، گُل ، درخت ، زمین ، ستاره ، خورشید ، منظومه ها ، کهکشانها ، همه جهان !
                                                هیچ بودی ، خاک بودی ، دور زدی ، هیچ شدی ، خاک شدی .
  از تو چیزی که می مونه :
             کاری که کردی می مونه ،
                   هر کاری کردی می مونه ،
                             ... کاری اگر کردی ، می مونی ...

 

با همه ناباوری هایم تورا باور میکنم .

با همه تلاطم هایم با نگاهت ارام می شوم .

با همه دلتنگی هایم پشت سرت قدم برمی دارم

تا بتوانم امروز با تو باشم شاید فردا در تنهایی عشقم را باور کنی .......

گاهی آنقدر غرق آرزو میشوی که فراموش می کنی خود آرزوی کسی دیگر هستی...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 15:20  توسط زينب  | 

ای کشور غیب وسوسه ی تو مرا بروی این زمین آرام نمی گذارد.

در کنار همسر

همراه با خانواده

همراه با خانواده

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:54  توسط زينب  | 

زورو هر چه سوت زد اسب باوفايش نيامد.دلش را به دريا زد.علامت معروفZ را روي شكم گروهبان گارسيا
انداخت؛ اما از اسب خبري نشد.
نااميد سوار الاغي
شد و فرار كرد. بعدها خبردار شد اسب باوفايش عاشق اسب گروهبان گارسيا شده.

در بیمارستانی دو بیمار در یک اتاق بستری بودند.یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار پنجره اتاق بود بشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.آنها ساعتها با هم حرف میزدند و هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد.پنجره رو به یک پارک باز بود و دریاچه زیبایی داشت.مرغابیها و قو ها در دریاچه شنا میکردند و کودکان با قایقهای تفریحیشان در آب سرگرم بودند.درختان کهن به منظره بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افقی دور دست دیده میشد.همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف میکرد هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و روحی تازه میگرفت.

روزها و هفته ها سپری شدند و تا اینکه روزی مرد کنار پنجرهاز دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند.مرد دیگر که بسیار ناراحت شده بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند.پرستار این کار را انجام داد.مرد به آرامی و با درد بسیار .خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیاندازد.بالاخره می توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند.ولی در کمال تعجب با یک دیوار بلند رو به رو شد!

مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می کرده است.پرستار پاسخ داد:ولی آن مرد کاملا نا بینا بود.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:18  توسط زينب  | 

هنوزم تو شب هات اگه ماه وداری

من اون ماه ودادم به تویادگاری.

گاهی وقت ها یادم می رودزندگی کنم اینجاهمیشه بایدنگران فردابود.

ازحال واحوال دلم پرسیده بودی

باید بگویم حال چندانی ندارم

اینجاطلوع مرگ میبینم همیشه

هرروزپایان دنیای مه آلودکسی را 

پرسیده بودی بازگشتی داری یانه

بایدبگویم هیچ تصمیمی ندارم

درانتظاردیدن تصویرمرگم

تصویرجذابی که آن رادوست دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:33  توسط زينب  | 

همه چی سرکاری....

این روزاوقتی می خوای به سرنوشت خودت ایمان بیاری وقتی میخوای چشمات روبرای یه فردای دوباره کوک کنی می فهمی سرکاری؟

وقتی یادت میره برای خودت زندگی کنی وهوا رو بدی به ریه هایی که

پرازدم بی صداقتی شده تازه می فهمی سرکاری؟

یه سر کاری همیشه سرکاره؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 11:25  توسط زينب  | 

دنیاتمام سرش رافروگرفت وگفت:

بی شرم مردم عصرجهالتند

اینان تمام وکمال

اسطوره های روشنی از هرخیانتند

پهلوی تو شکست برای دفاع ازعلی(ع) که گفت:

مردم تمام پایه های دولت من ازعدالت است

آری همین گناه دخترپاک محمد (ص)است.

مردم چقدرظلم وستم به خدااین جنایت است

این فاطمه(س) طلیعه ای از فیض ورحمت است

ازماجرای فدک یادتان نمی آید

این دستمزد آنهمه رنج محمد(ص)است

مردم سیاهی این ننگ تاابد 

برچهره های کبود من وشماست

تاکی ستم به بزرگان عصرخویش؟

این گوشه ای زخیانت انسان بی خداست.

 سروده شده توسط زینب

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 18:0  توسط زينب  | 



هر کسی گمشده ای دارد و خدا گمشده ای داشت
هر کسی دوتاست و خدا یکی بود و یکی چگونه می توانست باشد؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنن هست
و خدا کسی که احساسش کند نداشت
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آن را ببیند
خوبی ها همواره نگران که آن را بفهمد
و زیبایی همواره تشنه لب است که به او عشق ورزند
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد
و غرور در جستجوی غروری است که آن را بشکند
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور
اما کسی نداشت
و خدا آفریدگار بود......................................................

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 9:51  توسط زينب  | 

تومار عشق
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 11:48  توسط زينب  | 

دوباره قصه  ی سفرتکرار می شودامااین بارغم انگیزتر

برای تمام لحظه های غم انگیز مان دعاخواهم کرد

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 10:39  توسط زينب  |